سلام
اولین دعام توی این شب عزیز، شبی که معروف به شب آرزو هاست، سلامتی همه کسانی هست که ملتمس شفا از وجود مهربان یگانه اش هستن. باشه که همه آرزو های به جای من و تو به درگاهش راهی داشته باشن. حرفای شخصیش هم بمونه ;)
بیشتر از دو ماهه دست به قلم نشدم به نوعی که باید این پست روخیلی بلند بنویسم. و دلیلش هم توی خوندن متوجه میشید.
قرار نبود که بشه اما شد، خوب شد که شد، میشد که بهتر هم بشه، یا شاید بد تر میشد. اما هر چی که شد، شکر. مسافرتی که باعث شد دنیا رو یه کمی از دیروزم بهتر ببینم.
روز اول ایران و دیدارمون امسال با مهدی عزیزم خیلی معمولی تر بودیم نسبت به سال های قبل، اما احساس می کنم پیوند دوستیمون خیلی قوی تر بود، مرسی که اومدی و منو از روز اول توی تمام لحظه هام و مسافرت ها همراهی کردی.
و اما سفر...

نه اشتباه نکن
فقط کار کَشتی ها نیست
من نیز گاهی
از سر فرسودگی و تنهایی
یا شاید هم جَبر!
بر گِل می نشینم ...
فقط کار کَشتی ها نیست
من نیز گاهی
از سر فرسودگی و تنهایی
یا شاید هم جَبر!
بر گِل می نشینم ...
تیکه سنگ
اولین مقصد من توی این سفر شهر زیبای بندر عباس بود. سفری که یک هفته طول کشید و من مهمون یک خانواده گرم و صمیمی بودم. با اینکه اولین بازدید من از جنوبی ترین شهر کشور بود اما تجربه خیلی شیرینی بود. خیلی جاها رو دیدم، خیلی خوشحالم از این بازدید شیرین. جزیره قشم هم یکی از زیبایی های جنوب بود که تونستم با همراهی این خونواده گرم و صمیمی برم و ببینم و برام خیلی جذاب بود. سفر نیم ساعته روی آبهای نیگلون خلیج فارس، غار خَربَس، جنگل های دریایی حرا با طبیعت حیرت انگیزش، ساحل زیبای سیمین و ... باعث شد که مسافرت به قشم حسابی بچسبه.

و من از انتظار ذره ذره خواهم مرد
جایی دور از دستان همه
با چشمانی که رو به آغوشی باز است ...
جایی دور از دستان همه
با چشمانی که رو به آغوشی باز است ...
تیکه سنگ
تمام دیدنی های شهر رو در روز های بعدی تقسیم کردیم و رفتیم بازدید کردیم. بازار ها، آب گرم گنو واقع در 30 کیلومتری بندر عباس و ... که خیلی جالب بود برام. واقعا خیلی صبوری به خرج دادن. از تموم مهربونی هاشون و سعه صدری که برای تحمل من به خرج دادن و پذیرایی بی نهایت مهربانانه و بی اندازشون ممنونم و امید دارم که روزی که برگشتم ایران بتونم گوشه ای از این همه لطف رو وَلو اندک جبران کنم!
خود تحویلی به صورت مفرط ! (هتل همای بندر عباس)

خاکستری هستم چون خاکستر
باد فرا می خوانَدَم
باید بر باد روم
باید ...
باد فرا می خوانَدَم
باید بر باد روم
باید ...
تیکه سنگ
از شهر بندر عباس به سمت شهرکرد، جایی که یه دوست قدیمی منتظرم بود حرکت کردم. وحید کویر عزیز نفر دومی بود که این آدم کوچولو رو قرار بود تحمل کنه، بود. روز اول رو به دیدن شهر گذشت و وحید منو توی شهر گردوند. می خواستیم بریم به یکی از پارک های شهر کرد که کل شهر از بلندی های پارک مشخص بود، نشون به اون نشون منو پیاده توی کل شهر راه برد. هی میگفت سر همین خیابونه. خلاصه کلی خنیدیم.

روز دوم با هم رفتیم اصفهان، اونجا چند تا از دوستای دیگه رو هم دیدیم از جمله وحید سان عزیز و مهدی از دوستای صمیمیم توی هند. مسافرت اصفهان این دفه واقعا بهم چسبید، هر چند که یه مقدار این مهره های کمرم اذیت کرد. اما واقعا خیلی خوش گذشت.
قاب دوستی (وحید کویر، من، وحید سان)
روز سوم هم مهمون برادر هاش علی آقا و آقا سعید بودیم و رفتیم اطراف شهرکرد محلی به اسم چشمه زَنه که خیلی زیبا بود و مناظر فوق العاده ای داشت. و همون شب به سمت تهران حرکت کردم. چقدر چونه زدم که وحید و علی آقا ترمینال نمونن اما گوش ندادن و تا لحظه آخر... . مرسی از خونواده صمیمی و گرمش به خاطر همه خوبی هاشون و پذیرایی جانانه. بیچاره وحید سه شب از دست من خواب نداشت :)).
همین جرعه نفس باقیست در سینه ام
توشه ام باشد !
باید بروم
شنیده ام آن سوی کوه روحی سبز نفس می کشد !
توشه ام باشد !
باید بروم
شنیده ام آن سوی کوه روحی سبز نفس می کشد !
تیکه سنگ
اردبیل مقصد بعدی بود، کلی با مهدی عزیز برنامه ریزی کردیم و رفتیم استان زیبا و همیشه سبز اردبیل. بلیط رو از تهران گرفتم و سر راه قزوین مهدی سوار اتوبوس شد و به سمت اردبیل ادامه مسیر دادیم. این دومین بار بود که اردبیل مهمون آقا هادی دوست داشتنی بودیم. نمی دونم چرا هر وقت با هادی قرار داریم، بنده خدا رو از زیر پتو باید بکشیم بیرون بیاد ترمینال :)). هادی اومد و جاتون خالی یک کله پاچه حسابی اول صبح بعد از اون مسافرت کذایی دوپینگ کردیم. بعد از ظهر به سمت کوه های زیبای اطراف اردبیل رفتیم. واقعا این مناظر چشم نواز و حیرت انگیز بودن. با اون مه و اون همه زیبایی من و مهدی محو شده بودیم.

شب به یاد ماندنی بود مخصوصا وقتی دوستای هادی نصف شبی ریختن سرمون :)) مثل لولو ها. مرده بودیم از خنده. فرداش زیر مه و بارش پودری بارون که تمام کوهستان رو فرا گرفته بود. واقعا بهشت زمینی رو میشد دید و تصور کرد:) دوستای هادی ساعت 9 اومدن دنبالمون و برگشتیم سمت اردبیل. بعد رفتیم سرعین و اونجا هم یه گشتی زدیم. مهدی که تمام سرعین همش خواب بود بنده خدا :)). تا عصر اردبیل بودیم و برگشتیم سمت تهران. قرار بود ساعت 7 بریم سمت تهران اما همچین ولو شدیم که یه چهار ساعتی خوابیدیم. دیگه ساعت 9 اردبیل رو به سمت قزوین ترک کردیم. ماجرای کامل اردبیل رو از بلاگ مهدی عزیز بخونید ! هادی جان مرسی از مهمون نوازیه گرمت. از راه دور داد می زنیم ای ول ای ول داش هادی رو ای ول .
فردین عزیز در حال آوردن آب طالبی خنک
یکی دیگه از دوستانی که تونستم ببینمش در تهران فردین عزیز بود، که سه ساعتی رو مهمونش بودم. و همدیگه رو چهار راه ولیعصر دیدیم. جاتون خالی خوش گذشت، و تونستیم هر چند کم همدیگه رو ببینیم. کوتاه بود و بعدش هم متاسفانه به دلیل کوتاهی من نشد که دوباره ببینمش. از همینجا عذر خواهی می کنم ازش و براش در تمام مراحل زندگی آرزوی سعادت و تندرستی دارم.
دست ورقی های بی ربط:
راست میگفتن که:
تخم مرغ دزد عاقبت شتر دزد میشه !
پی نوشت 1:
از کاوه گلم شدیدا معذرت می خوام که نتونستم ببینمش. امیدوارم عذر خواهی منو پذیرا باشه.
پی نوشت دو:
شروع پست برای دو شب پیش بود، چون خیلی طولانی شد تصمیم گرفتم که دو قسمت بنویسم سفر نامه رو، نوشته ها آماده هست اما به فاصله ای کم آپ می کنم.
پی نوشت سه:
از تمام عزیزانی که بیستم تیر رو برام شیرین کردن و تبریک گفتن، حالا به هر نحوی و بضاعتشون، چه چت، چه ایمیل، چه اس ام اس، چه تلفنی، همراه کادو های قشنگ اینترنتی و از خانواده مهربون که حالا از هم دور هم هستیم، خصوصا داداش گلم آقا احسان (به قول خودش) با کادوی تولد قشنگش و جشن غافلگیرانش صمیمانه ممنونم. باشد که شریک شادی هاشون باشم !
پی نوشت 4:
حرفی نیست جز اینکه تمام عکس های پست عکس هایی هست که از هر شهر گرفتم و با یک شعر، عکس مربوط به اون شهر رو آپ کردم.
دارم گوش میدم :
هیچی نگو، حرفی نزن حرف نگفته نداریم
از دست تو خسته شدم، بسکه بهونه میاری
تموم شد اون روزایی که ...
طعنه هاتو می شنید و می گفت عیبی نداره
منم میشم مثل خودت !
ادامه دارد ...
التماس دعا یا حق ...
